... یادش بخیر، ... قدیما !

غزل شماره 193

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

/ 3 نظر / 16 بازدید
جاوید(سعید)شیخ حسنی

سلام دوست عزیزم ازنوشته هات خیلی لذت بردم ؛برایت آرزوی انرژی مضاعف دارم

فرید امیرخانی

خدا رحمت کنه استاد عزیز مهندس تقی رو. برای شادی روح پاکش فاتحه بخونید.

سروین

با عرض سلام, خدمت آقای امیرخانی.. این پیام از طرف زهره شیخ حسنی دختر نایب علی شیخ حسنی می باشد.. با سپاس فراوان از زحمات شما بابت ارائه مطالب و عکسی که به مانند گنجینه ای برای این خاندان است, سلامتی و توفیق شما را از ایزد منان خواهانم... با تشکر..