روستای تکیه ناوه طالقان Tekiyeh Naveh taleghan

معرفي آداب و سنن - شخصيتها Customs & Persons

در رثای پسر عمه عزیزم ، شادروان آقا فریدون شیخ حسنی – شاگرد ممتاز مکتب فیض!
نویسنده : مصطفی امیرخانی تاريخ در پاي مطلب
 

 چهل روز که نه!،  به اندازه چهل سال گذشت، چهل سال مرور خاطرات! و ... البته نتیجه گیری !!!

 مرحوم فریدون شیخ حسنیمرحوم فریدون شیخ حسنی

 

البته قصدم تعریف و تمجید یا بازگویی خاطرات نیست، ... هرچند گذری از اونها خالی از فایده نیست!، ... شهسوار، ابوالبشر پسردائی ، تعارفات بیش از حد،  خیرالنساء عمه باسواد و متدین، قصرالدشت، کوی ولی عصر، شادمان ، گلناز اول، خانم عابدینی ، منطقه 19 آموزش و پرورش ، هرنج ، آقای غلام عابدینی ، معاونت دبیرستان دکتر نصیری، چپ کردن پیکان کرم رنگ،  آموزش مشتق و انتگرال ، دانشگاه دافوس ، ازدواج آقا علیرضا ، عیادت چندین باره با پای پیاده از زندایی مریض احوال ( مادرم )، صوت قرآن ، اسلام عملی ، ... و البته از همه مهمتر!!! ... شرکت مؤثر یا پای ثابت جلسات مکتب قرآن " فیض " !!! ...

شاید لازم باشه یه توضیحی بدم :

یادمه ! ... کوچیک که بودیم ... جمعه ها بعدازظهر ، هر هفته خونه یکی از فامیلا ، بالای درشون پرچم سبزی نصب می‌شد ، بنام " جلسه آموزش قرآن ، مکتب فیض " ... معلمش هم مرحوم آقاجونم بود و در غیاب پدرم ، عموی بزرگوارم کار معلمی قرآن رو به عهده داشتن ... بیشتر هم خونه عموم بود و تعدادی از جلسات هم تو آریانا و هاشمی و نظام آباد و سبلان برگزار می‌شد! ...  همین روخونی و یک کم صوتی که بلدیم ، همش مرهون همین جلسات بود ... خوب برای ما که بچه بودیم ... رفتن خونه فامیلا ... هم فال بود ، هم تماشا ... هم با بچه ها بازی می‌کردیم هم قرآن می‌خوندیم و به قرآن خوندن بقیه گوش می‌کردیم ... یادش بخیر!  ... " قرآن با شادی همراه بود، و اثرش هم خیلی بیشتر بود ... بر خلاف حرف اینا !!! ) ... هر کسی نصف صفحه رو باید با صوت می‌خوند ... مرحوم پدرم هم خیلی اصرار داشت ، حتماً با صوت قرائت بشه! ... ما هم که اوایل بچه بود ... یه راست می‌رفتیم ... جزء سی ام ... چون راحت تر بود!!! ... خوب هدفم از گفتن اینا !!! ... این بود ... مرحوم فریدون پسرعمه ... شاگرد ممتاز این کلاس بودند!  ... چون مثل شاگرد اولا ... همیشه سمت راست پدرم می‌نشست ... و از همه هم بهتر می‌خوند! ... و مرحوم پدرم همیشه با احسنت، احسنتم ... اونو تشویق می‌کرد ... اصلاً اینقدر قشنگ می‌خوند که صورتش سرخ می‌شد ... البته خوندن ترجمه فارسی رو هم به تنهایی انجام می‌داد ( شاید به خاطر همین علقه‌ها‘ هردوشون تو سن 66 سالگی تو اوج پختگی میوه درخت هستی قبل از اینکه زمینگیر بشن دنیای فانی رو وداع گفتند)  ... عجیبه که توی اون دوران کفر و عرق خوری! ... مخصوصاً عصر جمعه! ... که تنها اوقات لذت و ولگردی بود! ... جوونهای زیادی به اون مجلس می‌اومدن ... از ته دل ، خیلی با  خلوص و بی طمع هم بودن ... ظاهرشون هم آراسته تر از بقیه بود ... بالاصطلاح چهرشون نورانی بود ... بچه های خیلی درسخون هم  بودن! ... ( چون کل روستای تکیه ناوه هرسال یک یا دو نفر قبولی دانشگاه داشت) ... عجیبه !!! ...  اونموقعها ایمان هاواقعی تر بود ... نعوذ بالله به خاطر مطامع دنیوی و ظاهری نبود ... هرچی بود ... پاک و خالص بود ... تعجب آور تر از همش این بود که با انقلاب اسلامی مردم ایران در سال 57 این جلسات هم منحل شد ... و ... ایمانها !  این جوری شد که نباید میشد !!!!

تاریخ نگارش : 21 بهمن ماه 1391